راز سخن

احساس

چندی‌ست به احساسم، خورشید، نمی‌باری

چندی‌ست به احساسم، خورشید، نمی‌باری
سردست هوای من، ای لحظهٔ بیداری
پائیز شدم بی‌تو، من منتظرم ای عشق
یک‌معجزه با من باش، تا فصل سبک‌باری
ای عشق اساطیری، در من غزلی بنواز
با شعبدهٔ خواهش، این بازی تکراری...
بگذار مرا در من، با شطّ زلال نور!
تو معنی خورشیدی، از حوصله سرشاری
در حجم خیال من، ادراک تو روئیده
ای عطر بهارانت در کالبدم جاری!
لبریز تمنایم، ای خوب مرا دریاب!
چندی‌ست به احساسم خورشید، نمی‌باری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.