گفته بودم...
امشب از خالیِ تو لبریزم، حال این مُرده را خبر داری؟
امشب از خالیِ تو لبریزم، حال این مُرده را خبر داری؟
باز هم بیقراریات را شب، بر کدامین حضور میباری؟
گفته بودم: همیشه در منِ من، عشق تو تا همیشه پابرجاست.
گفته بودی که حس آبی تو تا همیشه درونِ من جاری!
گفته بودم: پُرم از این وحشت که بیاید شبی مرا ببرد
گفته بودی: نترس کوچک من!میکشم مرگ را به بیزاری.
بیحضور تو مرگ میاید، امشب از کوچههای بیپایان
تو ولی نیستی کنارم باز، گرچه در شهر خویش بیداری
راهت آری از این دلم کج شد، پشت درهای بستهات ماندم
زندگی بستر سیاهی شد، ای که بر باد، عشق می کاری
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.