راز سخن

شعر شمارۀ ۴۸

حقیقتم را دفن کرده‌اند

حقیقتم را دفن کرده‌اند
بر شیب کوه‌های اندوه
که شب‌نشینی کرکس‌ها
لاشه‌لاشه‌ام را
مزه‌مزه کند
بزم خوش‌نشینی کفتارها برپاست
مگر ندیدی کفتار کوچکی شده‌ام؟
جنازه‌ام را می‌خورم؟
خون، لخته شده
لابه‌لای دندان‌هام...
و من دارم به سرزمینی می‌اندیشم
که سال‌هاست در آن مُرده‌ام.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.