راز سخن

بی قراری

ببین برای وجودت چقدر دل تنگ است

ببین برای وجودت چقدر دل تنگ است
و با سکوت حضورم همیشه در جنگ است-
کسی که شعله ی تردید و درد را پاشید
به روح ساده و سردم که بی تو بی رنگ است
دل و دماغ ندارم برای قصه شدن!
وپای رفتن من در مسیرتو لنگ است!
نگو که مثل عزازیلم و اسیر خودم..
نگو که از توو قلبت نصیب من سنگ است
ببین که زرد شد این صورتم از این تلخی
اگرچه با شب و روز دلم هما هنگ است
بیا شبی به شب شعر من به اسم غزل..
برای از تو سرودن غزل دلم تنگ است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.