بخش ۴ - حکایت
گفت بابا فرج حدیث تمام
گفت بابا فرج حدیث تمام
چونکه کردش سؤال خواجه امام
کین جهان مُحْدَث است یا که قدیم؟
چیست زین هر دو نزد قلب سلیم؟
گفت بابا به او ز روی یقین
نکتهای خوبتر ز دُرّ ثمین
که فرج تا که دیده بگشادست
نظرش بر جهان نیفتادست
وصف چیزی چه بایدت پرسید
که دل ودیده هرگز آن بندید
خواجه چون مرد کار را بشناخت
تختۀ علم خود در آب انداخت
دل که از نور حق شود حیران
در نظر نایدش حدود جهان
چند از این گفت و گوی و بوالهوسی
جهد کن تا بدین مقام رسی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.