راز سخن

شمارهٔ ۱۱۲

تویی خلاصهٔ ارکانِ اَنجُم و افلاک

تویی خلاصهٔ ارکانِ اَنجُم و افلاک
ولی چه سود که خود را نمی‌کنی ادراک
تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان
تو درّ گوهر پاکی فتاده در دل خاک
تویی که آینهٔ ذات پاک اللهی
ولی چه فایده هرگز نگردی آینه پاک
غرض تویی ز وجود همه جهان ور نی
لما یکَون فی السکَون کائن لولاک
همه جهان به تو شاد و خرّم و خندان
تو از برای چه دائم نشسته‌ای غمناک
همه جهان به تو مشغول تو ز خود غافل
همه ز غفلت تو خائفند و تو بی‌باک
نجات تو به تو است و هلاک تو از تو
ولی تو باز ندانی نجات را ز هلاک
تو عین نون بسیطی و موج بحر محیط
چنان مکن که شوی ظلمت خس و خاشاک
اگر چو مغربی آیی ز کاینات آزاد
به یک قدم بتوانی شر از سمک به سماک

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.