راز سخن

شمارهٔ ۹۹

ای آخر هر اول و ای اول هر آخر

ای آخر هر اول و ای اول هر آخر
ای ظاهر هر باطن و وی باطن هر ظاهر
انوار جمال توست در دیده هر مومن
آثار جلال تست در سینه هر کافر
فی صورت اعیان و فی کسوت اکوان
فی سیرت انسان فی الناصر و الناضر
چون شکر توان کردن آنرا که بود خود را
هم منعم و هم ناعم، هم نعمت و هم شاکر
جز تو نبود ساجد جز تو نبود عابد
جز تو نبود شاهد جز تو نبود ذاکر
قد صارلنا فی وجهکم واله
قد طل لنا العقل فی حسنکم حایر
بی‌قوت و بی‌تابم بی‌قوت و خور خوابم
من طرفک یا سامر من عینک یا ساحر
بر مغربی آن ساقی چون ریخت می باقی
شد فانی و شد باقی شد غایب و شد حاضر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.