راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۱۴۹

با خراباتئی در افتادیم

با خراباتئی در افتادیم
در خرابات با سر افتادیم
بارها اوفتاده ایم اینجا
آخر عمر دیگر افتادیم
دل به دریا فتاد و ما در پی
سرخوشانیم خوشتر افتادیم
در می افتاده ایم رندانه
چه توان کرد چون درافتادیم
عاشق مست باده بر کف دست
بار از خانمان درافتادیم
دست داریم و سرفدا کردیم
نیک در پای دلبر افتادیم
خوش مقامی است بر در خمار
نکنی عیب ما گر افتادیم
عود دل سوختیم در مجمر
همچو آتش به مجر افتادیم
سید عاشقان دور قمر
بی تکلف که در خور افتادیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.