راز سخن

غزل شمارهٔ ۹۴۹

همه عالم چو شبنمی دانش

همه عالم چو شبنمی دانش
غرق بحر محیط گردانش
نقطه در الف نظر می کن
الفی در حروف می خوانش
هر خیالی که در نظر آید
نقش بند و به دیده بنشانش
دردمندی که درد دل دارد
باشد آن درد عین درمانش
عشق شاه است گنج سلطانی
دل عشاق کنج ویرانش
جام می می دهد به ما ساقی
بستان این و نو شکن آنش
جام گیتی نماست سید ما
همه عالم تن است و او جانش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.