راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۲۷

دل دگر ما را به مأوا می‌کشد

دل دگر ما را به مأوا می‌کشد
خاطر ما سوی دریا می‌کشد
جذبهٔ او می‌کشد ما را مدام
حاکمست او می‌کشد یا می‌کشد
کشتهٔ عشقم و بر خاک درش
اوفتاده کشتگان را می‌کشد
در کشاکش عالمی آورده است
نه تن تنها که تنها می‌کشد
میل ما دایم سوی بالا بود
لطف او ما را به بالا می‌کشد
در خرابات مغان بزم خوشی است
عشق عاشق را به آنجا می‌کشد
زلف سید دل ز یاران می‌برد
و از خیالش سر به سودا می‌کشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.