راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۷۴

درد دل ما دوای درد دل ماست

درد دل ما دوای درد دل ماست
خوش درد و دوائیست که آن حاصل ماست
ما بندهٔ او و سید رندانیم
ما سائل او و عالمی سائل ماست
آن گنج که اسمای الهی خوانند
در کنج خرابه جو که آن در دل ماست
چه جای نهایت است ره رو ابدا
گر راه رود در اول منزل ماست
نور است حجاب ظلمتش را چه محل
مه حایل آفتاب و او حایل ماست
رندی که محیط را به یک جرعه خورد
نوشش بادا که همدم کامل ماست
مفعول ویند جمله اشیا به تمام
یک فعل ظهور قدرت فاعل ماست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.