راز سخن

شمارهٔ ۴۳

دل بی غم تو چرا نشیند

دل بی غم تو چرا نشیند
جز دل غم تو کجا نشیند
گردی که ز نعل مرکبت خاست
در دیده چو توتیا نشیند
از بهر غبار خاک کویت
دل بر گذری هوا نشیند
سروم چو کنار آب جو دید
بر گوشه چشم ما نشیند
چون درد تو شد دوای دلها
بی درد دلم کجا نشیند
بالای تو چون بلای جان است
بنشین که دمی بلا نشیند
چو سرو تو شاهدی نداری
با عشق بگو ز پا نشیند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.