شمارهٔ ۳۵۹
گر بدان خوش پسر رسد دستم
گر بدان خوش پسر رسد دستم
بلب چون شکر رسد دستم
ازوی انصاف خویشتن روزی
بستانم اگر رسد دستم
دور چون آسمان کنم شب و روز
تا بماه و بخور رسد دستم
نردبانی بباید از زر ساخت
تا برآن سیم بر رسددستم
آفتابا چو شب کنم روزت
گربآه سحر رسد دستم
دل گواهی همی دهد که بتو
بچه خون جگر رسد دستم
پای ازین در نمی کنم کوتاه
بتو روزی مگر رسد دستم
پای مزدت چو نزد من آیی
بدهم گر بسر رسد دستم
باتو روزی کنم معامله یی
صبرکن تا بزر رسد دستم
حال را جان قبول کن ازمن
تا بچیزی دگر رسد دستم
برتو ریزم چو سیف فرغانی
گر بگنج گهر رسد دستم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.