شمارهٔ ۳۵۷
آنی که کس بخوبی تو من ندیده ام
آنی که کس بخوبی تو من ندیده ام
خورشید را چو روی تو روشن ندیده ام
یا خود چو روی خوب تو رو نیست در جهان
یا هست و زاشتغال بتو من ندیده ام
رنگی ز حسن در گل رویت نهاده اند
کندر شکوفهای ملون ندیده ام
روی تو گلستان و دهان غنچه یی کزو
الا بوقت خنده شکفتن ندیده ام
روی ترا بزینت وزیب احتیاج نیست
من احتیاج شمع بروغن ندیده ام
گویی بتن که آب روان زو خجل شود
جان مجسمی که چنین تن ندیده ام
از کشتنم بتیغ تو ای دوست حاصلست
ذوقی که در هزیمت دشمن ندیده ام
خود را بکام خویش شبی از سر رضا
با چون تو دوست دست بگردن ندیده ام
زآن سان که سیف بر کوی تو خوار ماند
خاشاک راه بر در گلخن ندیده ام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.