راز سخن

با کوله‌بار طعنه

با کوله‌بار طعنه زدی روی شانه‌ام

با کوله‌بار طعنه زدی روی شانه‌ام
پنداشتی روانی و کردی روانه‌ام
دور سرت بگردم دست کمم مگیر
دیوانه نیستم من دیوانه‌خانه‌ام
در من هزار وامق و فرهاد و سعد و قیس
لنگر فکنده‌اند و خود اندر میانه‌ام
کوه شکوه بر گسل عشق سینه‌سوز
لبریز صد زبانه ز صدها تکانه‌ام
گر کوه نیستم فوران از چه می‌کند
آتشفشان قول و غزل از دهانه‌ام
گل‌کردنم به مزرع سبز فلک نگر
در حلقهٔ پری‌زدگان شاه‌دانه‌ام
کین‌توزی خرد سر عقلم کی آورد؟
پنبه‌ست رشتهٔ شتر از پنبه‌دانه‌ام
تابوت عقل مصلحت‌اندیش خویش را
حلاج‌وار پنبه‌زن چارشانه‌ام
ساحل‌نشین امن نبینی کنار گود-
از موج‌خیز خوف و خطر برکرانه‌ام
بی‌اعتنا به ردّ سگ و گربه وانگهی
مستغنی از قبول فلان و فلانه‌ام
ختم کلام: فلسفه‌بافی مکن حکیم
اهلی نکرده منطق اهل زمانه‌ام
وحشی‌ترم از آنکه گذارد به اسم نظم
عقل معاش زیر بغل هندوانه‌ام
سرکش‌ترم از آنکه از إیّاک نَستَعین
سر پیچد استعانت مشتی اعانه‌ام
شادم که در شکار غم نان به نرخ روز
تیر به‌سنگ‌خوردهٔ کرده‌کمانه‌ام
منت خدای را که تهیدست نیستم
دست پری‌ست مانده ز غم زیر چانه‌ام
چون صندوق ذخیرهٔ ارزی پر از تهی‌ست
از اختلاس باد خزانی خزانه‌ام
بیگانه با ملوّنی و چندگانگی
در مکتب دوگانگی اما یگانه‌ام
چندی اسیر رشک‌برانگیز چاه کید
چندی عزیز مصر سپهرآشیانه‌ام
گاهی چو مشت، پوزه‌زن و آرواره‌کوب
گاهی چو پشت، چوب‌خط تازیانه‌ام
شیری به‌خون‌صلازده را گاه بیشه‌ام
گنجشککی بلازده را گاه لانه‌ام
یکچند سفت‌و‌سخت‌ترینم قصیده‌وار
یکچند نرم‌وسست‌ترینم ترانه‌ام
لختی خروشِ «گوشِ کرِ آسمان»‌خراش
لختی خموش چون سند محرمانه‌ام
عشق منا که کوفته گشت و شکسته شد
با ضرب و زور درد و غمت شاخ و شانه‌ام
باج و خراج دادمت از جان و دل، کنون
سر می‌دهم بجای زر اینک سرانه‌ام
دور از تو از تورّم اندوه باد کرد
بر روی دست شادی بی‌پشتوانه‌ام
فرمان ده از دل آتش هجران برون کشد
بازآ که از درون نجود موریانه‌ام
بازآ که از تطاول اسکندر غمت
ناگه سکندری نخورد هگمتانه‌ام
بازآ که ترسم آنکه چو بازآیی از ستم
غیر از پری سه‌چار نبینی به لانه‌ام
بر تخت خاطرات بگیری به بر مرا
بر شانهٔ خیال بیابی نشانه‌ام
هر شب به خوابت آیم و بیدارباش اشک
هر شب کَنَد به زور سرت را ز شانه‌ام
جز از دهان وهم خبر نشنوی ز من
جز پشت کوه قاف نخوانی فسانه‌ام
الا به نرخ جان ندهندت ز من نشان
الا ز مرگ خویش نگیری بهانه‌ام
بازآ به بوسه‌ای که ز داغ تو سوختم
لب تر کنی ز پای نشیند زبانه‌ام
بازآ به خانه تا که بیفتد دلم به کار
پایین مباد کرکرهٔ کارخانه‌ام
بازآ که باز گویمت ای‌ جان خوش‌‌‌ آمدی
بازآمدی و باز برآمد جوانه‌ام
هرچند ریزدم ز هر انگشت یک هنر
ده‌مرده خاک‌خوردهٔ آن آستانه‌ام
دارم اگرچه پنج هنر در هر آستین
در پنجهٔ تو مرغک بی‌آب‌ودانه‌ام
بر سر نهم چو شانه‌به‌سر تاج افتخار
بر سر کش از نوازش از این دست شانه‌ام
هان ای عروس بخت که خفتی به راه سیل
برجه که من دواسبه بسویت روانه‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.