شمارهٔ ۵۴۰
چه کرده ام که مرا همدم بلا کردی
چه کرده ام که مرا همدم بلا کردی
به درد و محنت ایام مبتلا کردی
چنین که رسم تو بیگانه مشربی بودست
چرا ز روز ازل با خود آشنا کردی
به چشم اهل نظر همچو سرمه جایم بود
مرا به خاک برابر چو توتیا کردی
جبین من به کف پای تو حنا می بست
شکسته رنگتر از نقش بوریا کردی
ز انتظار تو در دیده ام نظاره نماند
بیا که چشم مرا کاسه گدا کردی
نشان تیر نگاه تو کرده ام خود را
به غیر من نظر انداختی خطا کردی
سرم بریدی و آویختی چه ظلم است این
دلم ربودی و آتش زدی رها کردی
کرم نمودی و دستم شکستی و بستی
وفا نمودی و بندم ز پا جدا کردی
جفا و جور ستم در جهان همین باشد
از آنچه بود تو بر جان سیدا کردی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.