راز سخن

شمارهٔ ۴۴۴

گر به طوف خاکم آن عاشق نواز آید برون

گر به طوف خاکم آن عاشق نواز آید برون
از سر خاکم به جای سبزه ناز آید برون
رفت سوی خانه خود یار و من تا روز حشر
می نشینم بر امید آنکه باز آید برون
کار خوردان از بزرگان زود می گیرد رواج
شیشه از پیش خم می سرفراز آید برون
گر غمش از نام بگذارد قدم فر سینه ام
جان به استقبال او با صد نیاز آید برون
بسته ام در خدمت زلفش کمر چون سیدا
خضر کی از فکر این عمر دراز آید برون

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.