راز سخن

شمارهٔ ۱۲۳

دل در چمن مبندید آتشزده سرائیست

دل در چمن مبندید آتشزده سرائیست
کام از جهان مجوئید صحرای کربلائیست
ای باغبان در این باغ دانسته نه قدم را
هرگل سر شهیدیست هر برگ بینوائیست
در کوی عشقبازی مردانه پا گذارید
هر منزلی طلسمیست هر گام اژدهائیست
عاشق وصال وحدت زاهد سماع کثرت
در هر دلی خیالی در سری هوائیست
چون شمع آب و آتش کردند سازواری
ما را به نفس سرکش هر روز ماجرائیست
از بس که بهر روزی گردیده ام جهان را
دستار بر سر من چون سنگ آسیائیست
نسبت دهند خوبان با سرو قد خود را
باشد سری بتان را هر جا برهنه پائیست
از بس که باغبانان کردند پنبه در گوش
هر جغد در گلستان مرغ سخن سرائیست
چون زلف خویش آن شوخ پیچیده سر ز پندم
هر حرف من به گوشش گویا هزار پائیست
آغاز عشق دل را ای سیدا میازار
باو مکن مدارا یار نوآشنائیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.