راز سخن

شمارهٔ ۱۲۲

لعلی که منم تشنه او آب حیات است

لعلی که منم تشنه او آب حیات است
زلفی که به جان طالب اویم ظلمات است
مژگان که به دل جا نکند خامه موئیست
چشمی که سخنگو نبود چشم دوات است
در کوهکنی پنجه فرهاد توان تافت
معشوق اگر دلبر شیرین حرکات است
از موت نجاتی نبود شاه و گدا را
چون عرصه شطرنج جهان خانه مات است
معشوق مزلف چو شود وقت رهائیست
رویی که شود صاحب خط ماه برات است
ای دل مکن اظهار به او بوسه شب را
دزدی که شد اقرار کی امید نجات است
برخیز و بیا بر سر بیمار فراقت
ای هر قدمت موجب چندین حسنات است
در موسم خط رحم نما بر دل سید
او مفلس عشق است تو را وقت زکوت است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.