راز سخن

شمارهٔ ۲۰۵

چون نهی زلف تافته بر گوش

چون نهی زلف تافته بر گوش
چون نهی جعد بافته بر دوش
از دل من رمیده گردد صبر
وز تن من پریده گردد هوش
نه عجب گر خروش من بفزود
تا شد آن عارض تو غالیه پوش
ماه در آسمان سیاه شود
خلق عالم برآورند خروش
تا به وقت سپیده دم یک دم
به غنوم در انتظار تو دوش
گاه بودم بره فگنده دو چشم
گاه بودم به در نهاده دو گوش
خار من گردد از وصال تو گل
زهر من گردد از جمال تو نوش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.