راز سخن

شمارهٔ ۱۴۴

روزی بت من مست به بازار برآمد

روزی بت من مست به بازار برآمد
گرد از دل عشاق به‌یک‌بار بر آمد
صد دلشده را از غم او روز فروشد
صد شیفته را از غم او کار برآمد
رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر
باز آن دو بهم کرد و خریدار برآمد
در حسرت آن عنبر و دیبای نوآیین
فریاد ز بزاز و ز عطار برآمد
رشک‌ است بتان را ز بناگوش و خط او
گویند که بر برگ گلش خار برآمد
آن مایه بدانید که ایزد نظری کرد
تا سوسن و شمشاد ز گلزار برآمد
و آن شب که مرا بود به خلوت برِ او بار
پیش از شب من صبح ز کهسار برآمد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.