راز سخن

شمارهٔ ۳۷

تا بدیدم بتکده بی بت، دلم آتشکده‌است

تا بدیدم بتکده بی بت، دلم آتشکده‌است
فرقت نامهربانی آتشم در جان زده‌است
هر که پیش آید مرا گوید چه پیش آمد تو را
بر فراق من بگرید گوید این مسکین شده‌است
ای فراق از من چه خواهی چون بنفروشی مرا
جای دیگر ساز منزل نه جهان تنگ آمده‌است
تا مگر سنگین دلت را رحمت آید بر دلم
سنگ را رحمت نباشد این حدیثی بیهده‌است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.