راز سخن

بخش ۴۹ - اندر مذمّت علما

علم داری عمل نه، دان که خری

علم داری عمل نه، دان که خری
بارِ گوهر بریّ و کاه خوری
استر ار هست بدرگ و ظالم
خربه‌ای خواجه از چنین عالم
دانشت هست کار بستن کو
خنجرت هست صف شکستن کو
بوی از آن کوی خود نیابی از آن
کاین فلان مذهبست و آن بهمان
تو روان کرده از بَطَر قرقر
کان فلان ملحد آن فلان کافر
در نگر خواجه در گریبانت
تا به جا مانده است ایمانت
غم خود خور ز دیگران مندیش
توبرهٔ خویشتن بنه در پیش
این همه مظلمت چه باید بُرد
گر یقینی که می‌بباید مرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.