راز سخن

شمارهٔ ۷ - در مدح

ای آفتاب مشرق دین کز فروغ صدق

ای آفتاب مشرق دین کز فروغ صدق
روی تو همچو صبح، دم از نور می‌زند
نازم به همت تو که در خرقهٔ نمد
ساغر ز کاسهٔ سر فغفور می‌زند
جام تو از شراب تجلی لبالب است
شوق تو می ز خمکدهٔ طور می‌زند
دعوی درد با تو کند گر به راه عشق
دلتنگی تو بر کمر مور می‌زند
بر خاک درگه تو ز پاس ادب سلیم
چون آفتاب، بوسه‌ای از دور می‌زند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.