راز سخن

شمارهٔ ۸۲۱

بس که گشتم ناتوان، هرگه صفیری می‌کشم

بس که گشتم ناتوان، هرگه صفیری می‌کشم
از دل مجروح، پنداری که تیری می‌کشم
چون سبوی می، ندارم قوت برخاستن
دست بر سر، انتظار دستگیری می‌کشم
از خیال روی او شد پیرهن خوشبو مرا
همچو گل کی منت مشک و عبیری می‌کشم
چون کنم اصلاح کار عشق، از وحشت مرا
دست می‌لرزد که خار از پای شیری می‌کشم
گوشه‌ای خواهم چو خال ابروی خوبان سلیم
انتظار همتی از گوشه‌گیری می‌کشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.