شمارهٔ ۵۶۲
نماند باده و آن تندخو نمیآید
نماند باده و آن تندخو نمیآید
بهار آمد و گل رفت و او نمیآید
خمار همچو منی را شکستن آسان نیست
کجاست خم که ز دست سبو نمیآید
چه سود جلوهٔ خوبان، که از حجاب مرا
نظر بر آینه کردن ز رو نمیآید
چو فاخته نکنم یاد نالهای هرگز
که موج سرمه ز دل تا گلو نمیآید
ز شوخچشمی گلهای این چمن، بلبل
ز بس که تر شده، پرواز ازو نمیآید
سلیم مشکل اگر افتدم گذر به وطن
به سوی چشمه دگر آب جو نمیآید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.