راز سخن

شمارهٔ ۳۹۹

شد بهار و شمع با گل آشنایی می‌کند

شد بهار و شمع با گل آشنایی می‌کند
آشنایی از برای روشنایی می‌کند
با تپانچه می‌توان تا چند رو را سرخ داشت؟
چهره را لعلی شراب کهربایی می‌کند
با کسی الفت مکن هرگز که یاران را فلک
آشنا با یکدگر بهر جدایی می‌کند
هیچ صید از پنجهٔ خونین صیادی ندید
با دل من آنچه آن دست حنایی می‌کند
آنکه دل بر صحبت عمر سبکرو بسته است
خواب خوش در سایهٔ مرغ هوایی می‌کند
هرکه می‌خواهد به تنهایی کند شهرت سلیم
همچو عنقا دخل در کار خدایی می‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.