راز سخن

شمارهٔ ۳۶۵

وجودم را غم عشق تو ای بی‌باک می‌سوزد

وجودم را غم عشق تو ای بی‌باک می‌سوزد
کجا این را توان گفتن کز آتش خاک می‌سوزد
میی در ساغر دل دارم از شوق سیه‌مستی
که موج از گرمی آن چون خس و خاشاک می‌سوزد
حدیث خوبی او از من حیران چه می‌پرسی
که برق حسن خوبان خرمن ادراک می‌سوزد
قدمگاه قدح‌نوشان سرمست است، ازان دایم
چراغ لاله در شب‌ها به پای تاک می‌سوزد
به زیر لب سلیم افغان خود را می‌کنم پنهان
که این آتش اگر گردد بلند، افلاک می‌سوزد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.