راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۳۹

باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی

باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی
خون من ریختی و جان مرا پروردی
شرط کردی که دل سوختگان را نبرم
دل من بردی و آن قاعده باز آوردی
خیز و چون گرد زنش دست به دامن نه چنان
کاستین بر تو فشاند تو ازو برگردی
جز صبا نیست بریدی که برد نامه به دوست
خنکا باد صبا گر نکند دم سردی
می‌روی گرد صفت در عقب او سلمان
به ازان نیست که اندر عقب او گردی
زهر هجران چش اگر عارف صاحب ذوقی
ترک درمان کن اگر عاشق صاحب دردی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.