راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۷۶

بر سر کوی دلارام، به جان می‌گردم

بر سر کوی دلارام، به جان می‌گردم
روز و شب در پی دل، گرد جهان می‌گردم
غم دوران جهان کرد مرا پیر و چه غم
بخت اگر یار شود باز جوان می‌گردم
دیده‌ام طلعت زیباش که آنی دارد
این چنین واله و مست از پی آن می‌گردم
تا نسیمی سر زلف تو بیابم چو صبا
شب همه شب من بیمار به جان می‌گردم
ناوک غمزه جادو به من انداز که من
پیش تیرت ز پی نام و نشان می‌گردم
تا مگر نوش لبی چون تو به من باز خورد
چون قدح گرد لب نوش لبان می‌گردم
تو چو گل در تتق غنچه و من چون بلبل
گرد خرگاه تو فریاد کنان می‌گردم
دامن از من مکش ای سرو که در پای تو من
می‌دهم بوسه و چون آب روان می‌گردم
تو مکان ساخته‌ای در دل سلمان وانگه
من مسکین ز پیت کون و مکان می‌گردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.