ولدنامه
بخش ۱۳۲ | ولدنامه | سلطان ولد
طیور الضحی لاتستطیع شعاعهفکیف طیور اللیل تطمع ان تری
مصطفی گفت میشود گردانقلب مؤمن با صبعی رحمن
هر طرف کو بخواهد آن دل رابرد آرد میان خوف و رجا
آن دلی کش بحق بود حرکتهمه یابند از او دوصد برکت
آلت محض باشد او چو قلمنبود از قلم نقوش و رقم
نقش از کاتب است بر کاغذنی ز حبر و نه از قلم باشد
هر تنی را چو خانه ای میداناز زن و مرد و طفل و پیر و جوان
بین که در هر تنی چگونه کس استدر یکی شحنه در یکی عسس است
در یکی دزد و در یکی درباندر یکی میرو و در یکی سلطان
در یکی نور و در یکی نیراندر یکی کفر و در یکی ایمان
نوع نوع از فرشته و شیطانهمچنین بیشمار تا سبحان
در دل اولیا خداست مقیمگشته با خلق از آن نفوس ندیم
همه افعالشان بامر حق استدمبدمشان ز علم حق سبق است
صاحبان و خواص یزدان اندهمه اسرار را همیدانند
هرچه خواهند آن شود در حالشنوانند گفت را بی قال
بی کف و دست تیغها رانندنامۀ نانوشته را خوانند
تا بدانی که حق تعالی رااینچنین اولیاست در دو سرا
کانبیای گزین بعشق از جانگشته اند آن خواص را جویان
وینچنین اولیا که پنهان اندکاملانشان غلام از جان اند
جز خداشان کسی نمیداندنادری ناگه آن طرف راند
طالب وصل شمس دین بودنددر طلب لحظه ای نیاسودند
دان که عشاق را سه مرتبه استیک بلند و یک اوسط و یک پست
همچنین هم مقام معشوقانبر سه قسم است لیک بس پنهان
کرد ظاهر مراتب عشاقبر همه کافۀ جهان خلاق
نی چنانکه مقام ایشان استزانکه آن حال سخت پنهان است
ظاهراً گرچه جمله مشهوراندباطناً بی نشان و مستوراند
چون خدا آشکار و پنهان اندزان سبب خلقشان نمیدانند
لیک معشوق را نکرد خدامشتهر نی نهان و نی پیدا
حا ل معشوق مانده است نهاناز خواص و ع ا م در دو جهان
نی ولی دید و نی عدو او راحق ز غیرت نهفت آن رو را
این بود وصف حال آن معشوقکه ز سابق خفی است وز مسبوق
اولین مرتبه ز معشوقانگشت بر عاشقان خواص و عیان
دومین مرتبه نگشت پدیدکس از آن نام نیز هم نشنید
سومین خود بماند سخت نهانآشکارا نگشت در دو جهان
شمس تبریز بود از آن شاهانکه ز غیرت خداش کرد نهان
زان سبب خویش را بمولانابنمود او که بود جنس او را
هر دو یک سر بدند و یک گوهرزاده از نور سر چوتاب از خور
در مراتب ز جمله بگذشتندروز و شب یار همدگر گشتند
از چنین قوم نام کس نشنیدنی کسی هم بخواب نیز بدید
اولیا را بخاطر این نگذشتکه کسی همچنین تواند گشت
می شنیدند گاه گاهی نامز اولین عاشقان خاص کرام
ز آخرین نام نیز نشنیدندزین سبب گردد آن نگردیدند
بود یک روز مست مولاناگفت فردا بروز حشر و جزا
اولیا جوق جوق برخ یزید یزندشاد و با همدگر در آمیزند
انبیا همچنین گروه گروهحشر گردند شاد بی اندوه
مؤمنان نیز هر طرف افواجسر بر آرند چون ز بحر امواج
ده ده و صد صد و هزار هزارجنس با جنس خویش روز و شمار
شمس دین و من از همه ممتازحشر گردیم هر دو بی انباز
گرچه آنجا دوی ندارد راهشاهیش را هم اوست میروسپاه
لشکر آفتاب تاب وی استاز خود او روشن و لطیف حی است
نیست اندریکیش کس را فهمفکرت آن نگنجد اندروهم
من و او ز اعتبار این عالمگرچه گویم نباشد آن حالم
ورنه یک گوهریم درد وسراهیچگونه نبوده ایم جدا
خود کس از خویش کی جدا گرددگرچه بر ارض و بر سما گردد
این جدائی ز روی گفتار استعدد اندر احد نه بر کار است
زانکه اعداد برف هجران انددر تموز احد نمیمانند
وحدت محض چون شود پیدانی عدو ماند و نه ارض و سما
اول او بود و آخر او ماندهست را باز نیست گرداند
عددی کان نگشت محو احدمی بپوسد بزیر خاک لحد
هرکه پیش از اجل نمرد بمردبشد اوصاف و ماند دایم درد
هرکه در عشق حق نمرد تمامپیش آن پختگان بود او خام
در دهان تلخ و ترش باشد اونرود خوش فرو بکام و گلو
مرگ خود زندگی است گردانیاز چنین مرگ رو نگردانی
دانه در خاک چونکه نیست شودهست گردد سوی حیات رود
زنده از خاک سر برون آردگوید او مرگ این فنون آید
هستی من اگر فنا نشدیدر جهانم چنین ن وان ب دی
عوض دانه ای دوصد دانهکی رسیدی ز جود جانانه
برگ و شاخ و ثمار سرباریداد از لطف خود مرا باری
هستی دانه نیست گر نشدیسرش از زیر خاک بر نشدی
کرم خوردی و درون انبارشکی بماندی بعالم آثارش
پس یقین دان که مرگ زندگی استپادشاهی درون بندگی است
نیست شو دمبدم از این هستیتا خوشی ات فزاید و مستی
گر شدی در عروج عین ملکاندر آنهم آن ممان گذر ز فلک
چونکه از نیستی تو برخوردیپی یک جان دو صد عوض بردی
چه هراسی بباز هر دم جانهمچو خورشید نور می افشان
رو ممان در خودی که تا مانیجان سپار و مکن گرانجانی
خنک او را که از خودی برخاستجان خود را فزود و تن را کاست
کرد خود را برای حق قربانیافت عیدی زوعدۀ قرآن
ع م ر بشمرده چون فدا کرد اوعمر بیحد و عد بدادش هو
چونکه خواهد خدای نیکی تواز سر لطف بخشدت آن خو
که کنی نفس را مهان وذلیلدایماً دادیش ضعیف و علیل
خاک باشی ورا بیاموزیخرقۀ ذل برای او دوزی
مسکنت را گزین کنی بجهانتا شمارندت این کسان ز خسان
نام و ناموس چون حجاب ره استهر دو راترک کن که ابر و مه است
هرکه شهرت طلب کند میدانحق از او معرض است در دو جهان
شهرت او را رسد که گشت فنابگذشت از حجاب این من و ما
نیست شد اندر او صفات بشرسر موئی از آن نماند اثر
گشت مبدل چنانکه مس ز اکسیریا چو خون کان ز مه ر گردد شیر
یا چو حیوان که در نمکلان شدنمک محض اگر چه حیوان بد
ناری نفس چونکه نور شودسخنش وحی چون زبور شود
غیر حق چون نماند اندر ویهرچه آید از او بود زان حی
بعد از آن گر طلب کند شهرترسدش چونکه یافت این نصرت
شهرت آن شاه را روا باشدزانکه آن شهرت خدا باشد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.