ولدنامه
بخش ۱۱۲ | ولدنامه | سلطان ولد
هر چه اندر جهان خوشت آیدتن و جانت از آن بیاساید
آن خوشیها همه منم هشدارنقش بگذارو رو بمعنی آر
کان همه صورت اند و من جانمدر درونشان چو مهر رخشانم
لطف اجسام نی که از جان استنی که خاک از وجود زرکان است
همگان عاشق اند بر نورمگرچه اندر نقوش مستورم
همگان غیر من نمیجویندهمگان سوی من همیپویند
غیر من نیست هیچ در خورشانهوس من پر است در سرشان
همه ذرات آسمان و زمیناز بدو نیک و سرد و گرم یقین
ساجدان منند و ذکر کنانروز و شب جمله از دل و از جان
زانکه نور حقم درین سایههست سودم از او و سرمایه
نشدم هیچ من جدا ز خداهمچو موجم بجوش از آن دریا
دوئیی نیست آشکار و نهانبی حجابی یقین شد ستم آن
گر ز صد کوزه آب جوی خورییک بود آنهمه بلطف و تری
آب هر کوزه گر بگوید اینکه منم تشنه را دوای گزین
سخنش را قبول کن از جانزانکه عطشان شود از او ریان
آب در هیچ کوزه ای نرودتا که اول ز جو جدا نشود
گرچه از جوی گشته است جداآب شیرین صاف جان افزا
لیک آن خاصیت که داشت در اوستگرچه از جو برون درون سبوست
با وجود فراق آن دعوینیست کژ راست است در معنی
پس چنان آب را که نیست جداهیچ وقتی زلجۀ دریا
هست قایم بدو چو نور بخورنیست غایب از او چو عقل از سر
برسد گر بگوید این که مرامیکند سجده خلق ارض و سما
هیچ عاقل نگفت هست جدانور پاک خدا زذات خدا
اینچنین نور را مگوی دگرخالقت اوست نه بپایش سر
تا سرت را ببخشد او سریعوض هر برت دهد بری
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.