ولدنامه
بخش ۹۰ | ولدنامه | سلطان ولد
هستی این جهان بود چون برفشرح این سر چو آفتاب شگرف
گر یخ و برف کوه کوه بوداز تف آفتاب آب شود
منجمد شد جهان چو این سو شدصورت و سوی گشت و بیسو شد
علم بوده است عالم هستیبند آنجا بلندی وپستی
زاد از آن علم آسمان و زمیننقش کرسی و لوح و عرش برین
زاد از بحر صاف کفک چو دردهر که در کفک ماند آخر مرد
کفک بر روی بحر چون پرده استخلق را پ رده در سقر برده است
کفک از بحر مینماید ترتشنه را تریش ببرده ز سر
تشنه مانده بسوی او حیرانکفک تن را گزیده از دل و جان
هست معنی چو آب و صورت کفنقد کف را مگیر اندر کف
صورت کفک را گذار ای جانباز در بحر رو روان و دوان
ارجعی را شنو بگوش خردتا ترا آن ندا باصل برد
جوش بحر آب کف برون انداختآب با کف کجا تواند ساخت
چون که اندر فراق بحر بماندبحر بازش بسوی خویش بخواند
که تو صافی بپیش صاف بیاشدن صاف درد نیست روا
آب صافی که گشته بود جدامتصل شد چو اولیا بخدا
کفک را لطف و خوبیش زیم استزانکه از یم ورا نصیب نم است
از نم یم شده است او مطلوبدان زر اندود او چو زر محبوب
نزد خلق عوام لیک خواصچون ندانند نقره راز رصاص
قلب را همچو زر برد نادانرنگ زر دید و گشت سغبۀ آن
مزه همچون زر است و صورت مسمزه عاریتست بر تن و حس
جامۀ عاریه نپوشد اوکش بود عقل و دانش نیکو
زانکه داند بوی نخواهد ماندترک آن راز جان و دل برخواند
مزۀ نقش خلق عاریه استهم چو در کفک آب جاریه است
آب اگرچه ز کفک گشت روانلیک در کفک عاریه است بدان
تو یقین دان که کفک خشگ شودگر دمی آب اندر او نرود
چشمه ای جو که آب ازو جوشدچمن روح آب از او نو شد
تا همیشه از او تو آب بریجاودان در بهشت عشق چری
بی ز صورت بجوی معنی راترک کن ز و د لاف و دعوی را
از زر اندود زر یقین برودهیچ از زر زری جدا نشود
مزه همچون زر و جهان چو مس استمزۀ بی دغل ورای حس است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.