راز سخن

ولدنامه

بخش ۶۰ | ولدنامه | سلطان ولد

تا بدانم یقین کز آن منیعاشقی و برون ز ما و منی
تو نئی در میان منم تنهانیست هرگز دورا در این گنجا
نشنیدی حکایت آن شیخفن و علم و کفایت آن شیخ
که چو آمد مرید بر در اودر بزد گفت کیستی تو بگو
گفت او را منم غلام ای شاهگفت رو از درم ندادش راه
در زمان بازگشت بیچارهرفت و یک سال بود آواره
چونکه یک سال در سفر سرزدسال دیگر بیامد و در زد
بازگفت او که کیست گفت منمگفت در بر تو باز می نکنم
سالها بد ز شیخ او محرومپخته شد گشت آخرش معلوم
باز آمد چو شد ز هجر دو تودر بزد گفت کیست گفتش تو
گفت او در جواب چون که منماز برون حلقۀ دراز چه زنم
در بر او باز کرد و گفت د راچون توئی رفت از تو ای بینا
چونکه تو نیستی منم تنهاخانه ‌ ام ملک تست ای دانا
عالم وحدت است منزل مادو نگنجد درونۀ دل ما
پس بیا ای که من شدی بر منچون گلی اندرآ در این گلشن
در عددهای گل کجاست دویچون شدی گل نماند خار توی
شرح این را اگر بگویم فاشمیر و خواجه شوند از اوباش
همه میخوار و عشق باره شوندهمه رخشنده چون ستاره شوند
همه چون جان شوند بی سر و پاهمه از جا روند در بی جا
همه از عشق دوست بگدازندبر بد و نیک کس نپردازند
همه صافی شوند چون یم عشقهمگان دم زنند از دم عشق
گفتمش چون که نیستم اغیارشد عیان این مرا که هستم یار
در حقیقت یقین از آن توامچون که از صدق مهربان توام
دوستی در میان جنس بوددیو را میل کی بانس بود
چون ترا سخت دوست میدارمروز و شب رو سوی تو میآرم
مرده بودم ز تو شدم زندهتو شهنشاهی و منم بنده
من مثال تنم تو همچون جانتو مثال دلی و من چو زبان
آنچه خواهی تو من همان گویمهر کجا رانیم ز جان پویم
و چو نقاش و من چو پرکارمگاه و بیگاه از تو برکارم
گر گلی آرم از تو باشد آنور دهم خار هم ز بنده مدان
من نیم در میانه جمله توئیدر بد و نیک من نمانده دوئی
نی خدا نیک و بد ز هرچه کندبیگنه را بچوب قهر زند
کافران را دهد بسی نعمتمؤمنان را فرستد او نقمت
هر که این هر دو را نبیند یکنیست او را یقین بود در شک
کافرش خوان مخوان مسلمانشگر بود زنده مرده دان جانش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.