راز سخن

ولدنامه

بخش ۲۱ | ولدنامه | سلطان ولد

غرضم از کلیم مولاناستآنکه او بی‌نظیر و بی‌همتاست
آنکه چون او نبود کس به جهانآنکه بود از جهان همیشه جهان
نسبت او به اولیای کرامبود همچون خواص را به عوام
پیش او جمله همچو طفل بدندبر لطف و صفاش ثقل بدند
گر بدیدی ورا ز دور جنیداز کمین نکته‌اش شدی او صید
بوسعید ار چه بود شیخ فریدگر بدیدی ورا شدیش مرید
آنکه در فقر و عشق یکتا بودآنکه جایش همیشه بیجا بود
آنکه گر روح او دوبر بردی (؟دوپر پردی)لرزه در ارض و در سما فتدی
آنکه در دورها چو او نایدنی فلک همچو او مهی زاید
آنکه اندر علوم فایق بودبسری شیوخ لایق بود
مفتیان گزیده شاگردشهمه صف‌ها زده ز جان گردش
اولیا هم که صاحب حالندهمه بر روی او چو یک خالند
لطف و خوبی خال نه از روی استهمه خال آمدند و رو اوی است
هر مریدش ز بایزید افزونهر یکی در وله دو صد ذوالنون
با چنین عز و قدر و فضل و کمالدایما بود طالب ابدال
طالب آخر رسد به مطلوبشگر بود راست عشق محبوبش
زانکه جوینده است یابندهخنک آنکس که شد ورا بنده
بنده شاه است چون بود صادقزانکه معشوق می‌شود عاشق
خضرش بود شمس تبریزیآنکه با او اگر درآمیزی
هیچکس را به یک جوی نخریپرده‌های ظلام را بدری
آنکه از مخفیان نهان بود اوخسرو جمله واصلان بود او
اولیا گر ز خلق پنهان اندخلق جسم اند و اولیا جان اند
جسم جان را کجا تواند دید ؟راه جان را به جان توان ببرید
اینچنین اولیا که بینا انداز ازل عالم اند و والااند
شمس تبریز را نمی‌دیدنددر طلب گرچه بس بگردیدند
غیرت حق ورا نهان می‌داشتدور از وهم و از گمان می‌داشت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.