شمارهٔ ۳۷۸
با چنین دل چون توانم کرد جانان را سپاس
با چنین دل چون توانم کرد جانان را سپاس
من که از تن جان و جانان را ز جان سازم قیاس
دانش خود دانش پروردگار خود [یکی] است
نیست فرقی در میان خودشناس و حق شناس
نیستم هرگز گمان آن که در این کارگاه
بهتر از پوشیدن عیب کسان باشد لباس
پاس پیمان دار و لب را بر لب پیمانه نه
عاقبت بر عهد و باد است دنیا را اساس
نطق من از آتش شوق است دایم شعله زن
همچو موسی می کنم از طور آتش اقتباس
ای که اکثر سر به فکر این و آن خم می کنی
چند داری در بهار عمر خود را در نعاس
گنج در ویرانهها باشد سعیدا هوش دار
تا توانی خاطر دلخستگان را دار پاس
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.