راز سخن

حکایت شمارهٔ ۳۹

یکی بر سرِ راهی مستْ خفته بود و زمامِ اختیار از دست رفته.

یکی بر سرِ راهی مستْ خفته بود و زمامِ اختیار از دست رفته.
عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالتِ مستقبَح او نظر کرد.
جوان از خوابِ مستی سر بر آورد و گفت:
اِذاٰ مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً
اِذا رَأیْتَ اَثِیماً کُنْ سٰاتِراً وَ حَلیماً
یا مَنْ تُقَبِّحُ اَمْرِی لِمْ لا تَمَرُّ کَرِیماً
متاب ای پارسا، روی از گنهکار
به بخشایندگی در وی نظر کن
اگر من ناجوانمردم به کردار
تو بر من چون جوانمردان گذر کن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.