راز سخن

باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۳۹

یکی بر سرِ راهی مستْ خفته بود و زمامِ اختیار از دست رفته.

عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالتِ مستقبَح او نظر کرد.

جوان از خوابِ مستی سر بر آورد و گفت:

اِذاٰ مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً

اِذا رَأیْتَ اَثِیماً کُنْ سٰاتِراً وَ حَلیماًیا مَنْ تُقَبِّحُ اَمْرِی لِمْ لا تَمَرُّ کَرِیماً
متاب ای پارسا، روی از گنهکاربه بخشایندگی در وی نظر کن
اگر من ناجوانمردم به کردارتو بر من چون جوانمردان گذر کن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.