راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۸

وقت آن است که ضعف آید و نیرو برود

وقت آن است که ضعف آید و نیرو برود
قدرت از منطق شیرین سخنگو برود
ناگهی باد خزان آید و این رونق و آب
که تو می‌بینی از این گلبن خوشبو برود
پایم از قوت رفتار فرو خواهد ماند
خنک آن کس که حذر گیرد و نیکو برود
تا به روزی که به جوی شده باز آید آب
یعلم‌الله که اگر گریه کنم جو برود
من و فردوس بدین نقد بضاعت که مراست؟
اهرمن را که گذارد که به مینو برود؟
سعیم این است که در آتش اندیشه چو عود
خویشتن سوخته‌ام تا به جهان بو برود
همه سرمایهٔ سعدی سخن شیرین بود
وین از او ماند ندانم که چه با او برود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.