بخش ۱۰ - حکایت
شبی خفته بودم به عزم سفر
شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد
به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر میزدود
پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان میبرد تا سر شیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.