راز سخن

بخش ۶ - حکایت

شنیدم که دیناری از مفلسی

شنیدم که دیناری از مفلسی
بیفتاد و مسکین بجستش بسی
به آخر سر ناامیدی بتافت
یکی دیگرش ناطلب کرده یافت
به بدبختی و نیکبختی قلم
بگردید و ما همچنان در شکم
نه روزی به سرپنجگی می‌خورند
که سرپنجگان تنگ‌روزی ترند
بسا چاره‌دانا به سختی بمرد
که بیچاره گوی سلامت ببرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.