راز سخن

شمارهٔ ۲۱

بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم

بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم
که می‌رود ز غمت بر زبان پریشانم
تو فارغ از من و من در غم تو (سرگردان)
بیا ببین که ز غم بر چه سان پریشانم
نه روی با تو نشستن نه رای (دل کندن)
من شکسته دل اندر میان پریشانم
نمی‌توان که به دست آورم کلاله تو
چو سنبل تو شب و روز از آن پریشانم
به هبچ نوع دل و دیده‌ام ز (من نبود)
ازان همیشه من از دستشان پریشانم
ز دست دیده ودل هیچ کس پریش نگشت
ازین بتر که من اندر جهان پریشانم
چگونه جمع شود خاطرم که (می‌آیی)
ز دست جور تو نامهربان پریشانم
ز عطر مجمر وصفت نیافتم بویی
ازان ز آتش دل چون دخان پریشانم
دلم به وعدهٔ وصل ار چه خوش کند سعدی
چو در فراق بوم همچنان پریشانم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.