راز سخن

شمارهٔ ۲۸۶

مقصود دو مدعای من آمد جفای تو

مقصود دو مدعای من آمد جفای تو
نبود رضای مدعی از مدعای تو
خضر و من از حیات ابد بهره یافتیم
او ز آب زندگی و من از خاک پای تو
در وصلت اشتداد به هجران تزاید است
ای درد عشق چیست ندانم دوای تو؟
رفتی و از پیت من و خلقی، ولی ز ضعف
من از قفای خلقی و خلق از قفای تو
هم جان به لب رسیده ز دست وفای دل
هم دل به جان زدست دل بیوفای تو
خلق خدای بر تو ز دست فغان من
در شکوه و زدست تو من بر خدای تو
تیری فگنده بر تو و پیکان خود (سحاب)
بگذاشت در دلت که بود خونبهای تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.