راز سخن

شمارهٔ ۱۸۶

کشیم بارز کویت به سوی یار دگر

کشیم بارز کویت به سوی یار دگر
بر تو یابد اگر غیر بار بار دگر
من از جفای تو در کار جان سپردن و تو
هنوز بهر هلاکم به فکر کار دگر
امید من ز تو امشب روا نشد گویا
بود به راه تو چشم امیدوار دگر
اجل رسیده و وصل تو باز می طلبم
من انتظار تو دارم تو انتظار دگر
به بزم وصل شبی بارده مرازان پیش
که نخل حسن تو آرد به بار بار دگر
چنین سیه نکنی روز من اگر دانی
که داری از پی امروز روزگار دگر
(سحاب) را به سگانش چه نسبت است کزو
بقدر خود طلبد هر کس اعتبار دگر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.