راز سخن

زنبیل و سکسکه

عین تو

عین تو
را و واو تو سین تو کاف تو
حین طواف تو
ماسیده روی فرش تو رنگ لحاف تو
بوی وانیل می‌دهد انگار ناف تو
من مرد آشنا شدنم
برخلاف تو
طوفان شده‌ست در
دریای سینه‌ات
پاروی پنج‌تکهٔ کشتی دست من
موج لذیذ سس‌زده‌ات را شکاف داد
پیداست مثل شب
فانوس چشم‌هات
از روی گردنت
از زیر گوش‌های ظریف قرینه‌ات
بشنو صدای دف
از چق‌چق صدف
از ابتدای زن
تا انتهای زن
پهن است روی پهنهٔ پهنای پیکرت
حرف از خدا و حافظ و رفتن نزن بمان
ای جان جان‌فزای من ای منتهای زن
ای لُخت لَخت‌گیس
با عین و را و یا و الف نون و یای خود
کل لباس‌های زمین را کلافه کن
قبل از نرفتنت
دمپایی مرا ته کفشت اضافه کن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.