شمارهٔ ۳۳ - گل من کجایی (شور)
آن دم که باتو باشم
آن دم که باتو باشم
محنت و غم سرآید
و آن شب که بی تو باشم
جانم ز تن برآید
پیش تو سر نهادم
ای فتنه دل و جان
تا از بلای عشقت
ما را چه بر سر آید
گل من کجایی؟
تا به کی همچو گل بی وفایی
بیا وز رفیقان جدا شو
کاتشم بر جگر زد جدایی
دارد شکایت ای گل
دل بی نهایت از تو
اما به لب نیارم
هرگز شکایت از تو
افتد ز پرده بیرون
راز نهفته آخر
دل پر شکایت از غم
لب پرحکایت از تو
گل من کجایی کجایی
تا به کی همچو گل بی وفایی
بیا وز رفیقان جدا شو
کاتشم بر جگر زد جدایی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.