راز سخن

خاک شیراز

چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است

چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است
دل آزاده‌ام از صبح طربناک‌تر است
عاشقی مایهٔ شادی بُوَد و گنجِ مراد
دل خالی ز محبت، صدف بی‌گهر است
جلوهٔ برقِ شتابنده بوَد جلوهٔ عمر
مگذر از باده مستانه که شب در گذر است
لب فروبسته‌ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتم‌زده در سینه من نوحه‌گر است
گریه و خندهٔ آهسته و پیوستهٔ من
هم‌چو شمع سحر، آمیخته با یکدگر است
داغ جان‌سوز من از خندهٔ خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه، غم‌انگیزتر است
خاکِ شیراز که سرمنزل عشق است و امید
قبلهٔ مردم صاحب‌دل و صاحب‌نظر است
سرخوش از نالهٔ مستانهٔ سعدی است رهی
همه گویند ولی گفتهٔ سعدی دگر است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.