راز سخن

شمارهٔ ۲۷۴

جان و دلم راست صد رخنه هر سو

جان و دلم راست صد رخنه هر سو
زان تیر مژگان زان تیغ ابرو
برد از کفم دل طفلی چه سازم
من سست پنجه آن سخت بازو
چشم بد غیر یارب نبیند
آن عارض خوب آن روی نیکو
بردند از کف دین و دل من
آن چشم ترک و آن خال هندو
خونم چو ریزی در کوی خود ریز
کافتد سر من بر آن سر کو
یکدم نباشم یکدم نباشد
بی فکر او من در فکر من او
تا جان سپارد دل برندارد
یکدم رفیق از آن سر کو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.