راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۲

یقین ما به خیال و گمان نمی‌گردد

یقین ما به خیال و گمان نمی‌گردد
گمان آن مکنیدش که آن نمی‌گردد
به غیر نقش توام در نظر نمی‌آید
به غیر نام توام بر زبان نمی‌گردد
ز کفر و دین چه زنم دم که از تجلی دوست
دلم به این و زبانم به آن نمی‌گردد
به آستانهٔ او کس نمی‌گذارد سر
که آستانهٔ او آستان نمی‌گردد
چنان به گرد سر دوست باز می‌گردم
که پیل مست به هندوستان نمی‌گردد
من از کجا و ریا و ردا و سالوسی
تو آن مجو که رضی گرد آن نمی‌گردد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.