وهُوَ افضل الدین ابراهیم بن علی النجار الحقایقی. کنیتش ابی بدیل است و بی بدل و عدیل است. حکیمی است فاضل و فاضلی است کامل. شاعری است عاقل و سالکی است واصل. خود گوید:
بدل من آمدم اندر جهان سنایی رابدین دلیل پدر نام من نهاده بدیل
بدین مضمون در قطعات دیگر هم فرموده است. در بدایت، حقایقی تخلص میکرد. چون به توسط ابوالعلای گنجوی به خاقان کبیر شروان شاه رسید، خاقانی تخلص گزید. بالجمله از فحول شعرا محسوب و در فن سخن او را طرزی مرغوب. مدتها به سبب میل به اهل اللّه و ترک مناصب و جاه محبوس بود. آخر الامر سالک مسلک تجرید وناهج منهج تفرید گشته و در سنهٔ ۵۲۹ در سرخاب تبریز درگذشت. مثنوی تحفة العراقین که در عرض راه حجاز به نظم آورده با دیوانش مکرر ملاحظه شده است. ابلغ البلغا و افصح الفصحای طریق خود است. او را کمالاتی است که نسبت بدان، شاعری، دون پایهٔ اوست. تیمّناً و تبرّکاً چند بیتی از قصاید عالیهاش که در حقایق و مواعظ گفته ایراد میشود:
عشق بیفشرد پا بر نمطِ کبریابرد به دستِ نخست هستی ما را زما
ما و شما را به نقد بی خودیی در خور استزانکه نگنجد در او زحمتِ ما و شما
٭٭٭
طفلی هنوز و بستهٔ گهوارهٔ فنامرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا
جان از درون به فاقه و تن از برون به عیشدیوِ لعین به هیضه و جمشید ناشتا
امروز سکه ساز که دلدار ضربِ تستچون دل روانه شد نشود نقد تو روا
اکنون دوا طلب که مسیح تو بر زمیستکانگه که شد به سوی فلک فوت شد دوا
جهدی بکن که زلزلهٔ صور در رسیدشاه دل تو تا کند این کاخ را رها
رخشِ ترا بر آخورِ سنگینِ روزگاربرگ گیا نه و خر تو عنبرین چرا
در رکعت نخست گرت رفت غفلتیاینجا سجود سهو کن و در عدم قضا
از پیل کم نهای که چو مرگش فرا رسددر حال استخوانش بیرزد بدان بها
از استخوان پیل ندیدی که چرب دستهم پیل سازد از پی شطرنج پادشا
بیمار به، سواد دل اندر نیاز عشقمجروخ به قبای گل از جنبش صبا
عشق آتشی است کاتش دوزخ غذایِ اوستاز عشق روزه دار تو در دوزخ و هوا
در این زمان سرای جهان نیست جای دلدیر ازکجاو خلعت بیت اللّه از کجا
فتراک عشق بند به دنبال عقل از آنکعیسیات دوست به که حواریت آشنا
در جستجوی حق شو و شبگیر کن از آنکناجسته خاکِ ره به کف آید نه کیمیا
گر در سموم بادیهٔ لا تبه شویآرد نسیم کعبهٔ الا اللهت شفا
لا را ز لات باز ندانی به کویِ دینگر بی چراغ عقل روی راه انبیاء
اول به پیشگاه عدم عقل زاد و بسآری که از یکی یکی آمد به ابتدا
عقل جهان طلب درِ آلودگی زندعقل خداپرست زند درگهِ صفا
کتف محمد از در مهر نبوت استآن کتف بیوراسب بود جای اژدها
با عقل پای کوب که پیریست ژنده پوشبر فقردست زن که عروسی است خوش لقا
تو توسنی و رایض تو قول لاالهتو اعمی ای و قاید تو شرع مصطفا
به ترش و تلخ رضا ده بخوانِ گیتی برکه نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا
جهان به بوالعجبی تا کیات نماید لعببه هفت مهرهٔ زرین و حقّهٔ مینا
ترا به حقه و مهره فریفتند از آنچو حقه بی دل و مغزی چو مهره بی سر و پا
زبان ثناگر درگاه مصطفی بهترکه بارگیر سلیمان نکوتر است صفا
مرا دل پیر تعلیم است و من طفل زبان دانشدم تسلیم سر عشره سر زانو دبستانش
همه تلقینش آیاتی که خاموشی است تأویلشهمه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهانش
نخست از من زبان بستد که طفل اندر نوآموزینهچوننایش زبان بایدنه چون بربط زبان دانش
چنان در بوتهٔ تلقین مرا بگداخت کاندر مننهشیطانماندووسواسشنه آدم ماند و عصیانش
درین تعلیم شد عمر وهنوز ابجد همی خوانمندانم کی رقوم آموز خواهم شد ز دیوانش
هنوزم عقل چون طفلان سر بازیچه میداردکه این نارنج گون حقه به بازی کرد حیرانش
مگرمیخواست تا مرتد شود نفس از سرِ عادتورا آن سر چو پیدا شد بریدم سر به پنهانش
میان چاردیواری به خاکش کردم و از خونسرِ گورش بیندودم چو تلقین کردم ایمانش
که گور کشتگان باشد به خون اندوده بیرون سوولیکن از درون باشد به مشک آلوده رضوانش
برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسماشارت کرد دولت را که بالاخوان و بنشانش
بهخوان سلوتم بنشاند و خوان حاجت نبود آنجاکه اشکم چون نمک بودو رخ زرین نمکدانش
به دستم دوستگانی داد جام خاص خورسندیکهخاکجرعهچینشدخضروجرعه آب حیوانش
چومرغ آمیخت باعقلی نه سرماندو نه دستارشچودزد آویخت در باری نه خرماند و نه پالانش
فلکهمتنگچشمیدانکهبرخواندفع مهمان رازروزوشب سگی بسته است خوانسالار ایوانش
نترسی زین سگِ ابلق که درانده است پیش ازتوبسی شیران دندان خای پی کرده است دندانش
سلیمانی مکن دعوی نخست این دیو انسی رابکش یا بنده کن یا کار فرما یا برون رانش
چو جان کارفرمایت به باغ انس خواهد شدحواس کار کن در حبس تن مگذار وبرهانش
کهخوشنبودچوشاهنشه ز غربت وا به ملک آیدبمانده خواجگان دربند و او فارغ ز دیوانش
نه درویش است هر کو تاج سلطانی هوس داردکهدرویشآنکهسلطانیودرویشیاست یکسانش