وهو شیخ شرف الدین مصلح بن عبداللّه. بعضی مصلح الدین گفتهاند. از اکابر صوفیه و اعاظم این طایفه است. در فضایل صوری و معنوی و کمالات عقلی و نقلی وحید زمان خود بوده و مدتهای بسیار در اقالیم سبعه سیاحت نموده و به خدمت بسیاری از عرفا و علمای عهد رسیده و مولانا جلال الدین محمد رومی را در روم دیده و با امیرخسرو در هند صحبت داشته و بارها به مکه پیاده رفته وسالها در بیت المقدس و شام سقایی کرده و به صحبت خضرؑرسیده. ارادت به شیخ شهاب الدین سهروردی داشته. غالباً با شیخ عبدالقادر ملاقات کرده. در سومنات رفته، بت بزرگ آنها را شکسته. مدت صد و دو سال عمر یافته و بعد از دوازده سالگی سی سال تحصیل کرده. سی سال مسافرت کرده و سی سال در همان مکان که اکنون مدفون است انزوا داشته و عبادت میکرده. در بعضی کتب کرامات آن جناب را ثبت کردهاند و مشهور است. ظهورش در زمان سعدبن زنگی بوده و به سبب خصوصیت به اتابک مذکور، سعدی تخلص فرموده. اباقاخان و صاحبدیوان از معتقدین شیخ بودهاند و او را تکریم و تحریم فرمودهاند. کمالات و حالاتش مستغنی از بیان است و دیوان شریفش مشهور و در آن اشعاری که مملو از نکات طریقت و آیات حقیقت است مجملی در این سفینه نگاشته میشود. بالجمله وفات شیخ در سنهٔ ۶۹۱ مضجعش در خارج حصار شیراز زیارتگاه اهل نیاز است:
کس را به خیر طاعت خوداعتماد نیستآن بی بصر بود که کند تکیه بر عصا
در کوه و دشت هر سَبُعی صوفی ای بُدیوز هیچ سودمند بدی صوف بی صفا
چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیستفرعون کامران به و ایوب مبتلا
ما بین آسمان و زمین جای عیش نیستیکدانه چون جهد ز میان دو آسیا
٭٭٭
داروی تربیت از پیر طریقت بستانکادمی را بتر از علت نادانی نیست
پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکنکاین به سر پنجگی قوت جسمانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهندمرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست
آخری نیست تمنای سر و سامان راسر و سامان به ازین بی سر و سامانی نیست
٭٭٭
عمل بیار و علم برمکن که مردم رارهی سلیمتر از راهِ بینشانی نیست
٭٭٭
آفرین باد بر آن کس که خداوند دل استدل ندارد که ندارد به خداوند قرار
این همه نقش عجب بر در و دیوارِوجودهرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و صحرا و درختان همه در تسبیحاندنه همه مستمعان فهم کنند این اسرار
٭٭٭
بس بگردید و بگردد روزگاردل به دنیا در نبندد هوشیار
آنچه دیدی بر قرار خود نماندآنچه بینی هم نماند برقرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنینخاک خواهد گشتن و خاکش غبار
سال دیگر را که میداند حسابیا کجا رفت آنکه با ما بود پار
صورتِ زیبای ظاهر هیچ نیستای برادر سیرتِ زیبا بیار
آدمی را عقل باید در بدنورنه جان در کالبد دارد حمار
گنج خواهی در طلب رنجی ببرخرمنی میبایدت تخمی بکار
نام نیک رفتگان ضایع مکنتا بماند نامِ نیکت یادگار
با غریبان لطف بی اندازه کنتا رود نامت به نیکی در دیار
از درونِ خستگان اندیشه کنوز دعایِ مردم پرهیزگار
با بدان بد باش، با نیکان نکوجای گل گل باش، جای خار، خار
دیو با مردم نیامیزد مترسبل بترس از مردمان دیو سار
٭٭٭
ثنای حضرت عزت نمیتوانم گفتکه ره نمیبرد آنجا قیاس و وهم و خیال
رهی نمیبرم و چارهای نمیدانممگر محبت مردان مستقیم الحال
٭٭٭
ای نفس گر به دیدهٔ تحقیق بنگریدرویشی اختیار کنی بر توانگری
آبستنی که این همه فرزند را بکشتدیگر که چشم دارد ازو مهرِ مادری
گر کیمیای دولت جاویدت آرزوستبشناس قدر خویش که گوگرد احمری
دعوی مکن که برترم از دیگران به علمچون کبر کردی از همه دونان فروتری
شاخ درخت علم ندانم مگر عملبا علم گر عمل نکنی شاخ بی بری
سودی نبود فراخنایی بر و دوشگر آدمیای ترا خرد باید وهوش
گاو از من و تو فراختر دارد چشمخر از من و تو درازتر دارد گوش
ای که انکار کنی عالم درویشان راتوچه دانی که چه سودا به سر است ایشان را
طلب منصب دنیا نکند صاحب عقلعاقل آنست که اندیشه کند پایان را
٭٭٭
تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتادهرکه میبینم به چشمم نقش دیوار آمده است
٭٭٭
از جان برون نیامده جانانت آرزوستزنار نابریده و ایمانت آرزوست
فرعون وار لاف اناالحق همی زنیآنگاه قرب موسیِ عمرانت آرزوست
٭٭٭
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوستعاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصلآنچه در سِرّ سویدای بنی آدم ازوست
٭٭٭
تن آدمی شریف است به جان آدمیتنه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینیچه میان نقش دیوار و میان آدمیت
رسد آدمی به جایی که بجز خدانبیندبنگر که تا چه حد است نشان آدمیت
٭٭٭
گر منزلتی هست کسی را مگر آن استکاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست
هر کس صفتی دارد و رنگی و نشانیتو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست
سنگی و گیاهی که درو خاصیتی هستاز آدمیای به که درو منفعتی نیست
٭٭٭
خیال روی کسی در سر است هرکس رامرا خیال کسی کز خیال بیرون است
٭٭٭
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگیبیگانه شد به هر که رسید آشنای اوست
کوتاه همتان همه راحت طلب کنندعارف بلا که راحت او در بلای اوست
بگذار هرچه داری و بگذر که هیچ نیستاین پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست
٭٭٭
نظر آنان که نکردند بدین مشتی خاکالحق انصاف توان داد که صاحب نظرند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهانحق عیان است ولی طایفهای بی بصرند
٭٭٭
شرف مرد به جودست و کرامت به سجودهرکه این هر دو ندارد عدمش به ز وجود
اگر خدای نباشد ز بندهای خشنودشفاعت همه پیغمبران ندارد سود
گنه نبود و عبادت نبود بر سر خلقنوشته بود که این مُقْبِل است و آن مردود
٭٭٭
دل آیینهٔ صورتِ غیب است ولیکنشرط است که با آینه زنگار نباشد